Menu

غزل شماره ۱۰۴

104

۱- در بدرقه روزی که به فکر سفر افتاد
چشمش به من افتاد و به چشمان تر افتاد
۲- افتاد اگر اشکِ من از دیده چه حاصل
بر پا نه، به دامن نه، به خاک گذر افتاد
۳- او رفت از این شهر و گَرَم رابطه ای بود
رفت از کف و در دست نسیم سحر افتاد
۴- ز آن عاشق دیوانه نهد سر به بیابان
تا خلق بدانند چرا در به در افتاد
۵- لعلی که گُهر را بنمایاند لبش بود
دیدیم چه سان نُقل به تُنگِ شکر افتاد
۶- گه در کفِ باد است و گه آویز بناگوش
چون خالِ لب آن زلف به زیر و زِبَر افتاد
۷- آهو ز خطر جست چو سر راست نگهداشت
در برف سَرِ کبک بُد و در خطر افتاد
۸- از طایفه دُرد کشانیم «جلالی»
«با دُردکشان هر که در افتاد بر افتاد»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *