Menu

غزل شماره ۱۱۸

118

۱- ای خوش آن کَس که به کف باده نابی دارد
قوتِ یاقوتِ لب و لعل مذابی دارد
۲- با یکی دلبر فتّانه دل بیداری
سر به بالین نهد و فتنهِ خوابی دارد
۳- صاحب پشم خماری که دل از من بربود
مردم دل سیه مست و خرابی دارد
۴- گه گذاری به گذر چشم به چشمش دوزم
در نگاهش که بود سرد عتابی دارد
۵- چه فرح بخش بوَد آن لب و دندان خموش
پاسخ نفی چه گویم چه عذابی دارد
۶- عهد بشکست و نیارد به زبان عذر درست
روز پاداش ندانم چه جوابی دارد
۷- تُندَرِ فصل بهار است مگر دور شباب
که چنان برق و چنان باد شتابی دارد
۸- آفتاب لب بامیم و نتابید به ما
آن که خورشیدِ جمالش تب و تابی دارد
۹- به نگاهی نتوان همچو «جلالی» دل باخت
ای بسا دیو که بر چهره نقابی دارد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *