Menu

غزل شماره ۱۲۱

121

۱- آن که به ره، بیمی از نگاه ندارد
هر که نگاهش کند گناه ندارد
۲- گل که تجلّی کند به ساحتِ گلزار
واهمه از سایهِ گیاه ندارد
۳- راه ببستم بر او که بینمش امّا
دید چو دیگر گریزگاه ندارد:
۴- بست به هم دیده و بهانه اش این بود
طاقتِ دیدار اشک و آه ندارد
۵- جور فراوان کند همّی و بود جمع
خاطر او، ز آن که دادخواه ندارد
۶- از چه به نعل و به میخ می زند این رند
آب اگر او به زیر کاه ندارد
۷- نور امید وصال در دل تارم
بارقه دارد گهی و گاه ندارد
۸- دل به دل ار ره نداشت، سَدِّ طریق است
پا به حریمی مَنه که راه ندارد
۹- این چه «جلالی» تخلّصی ست که داری
هیچ نشان از جلال و جاه ندارد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *