Menu

غزل شماره ۱۳۰

130

۱- دامنِ پیر خرابات رها نتوان کرد
با ریا پیشهِ بدذات، صفا نتوان کرد
۲- آن چه را پیر خرابات به موجِز گوید
در بر پیر خرافات ادا نتوان کرد
۳- جان به قربان سراپای وجودی که سرود
«نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد»
۴- مشک از نافهِ آهوی خطا و ختن است
به هوای نفسِ باد، خطا نتوان کرد
۵- سرنوشت ار به شب قدر، مقدّر گردد
جبر محض است و دگر چون و چرا نتوان کرد
۶- جبر و تفویض به هم در بود و آن چه شود
همه را منتسبِ تیر قضا نتوان کرد
۷- این بدان گر که نسنجیم به معیار خرد
جبر و تفویض ز هم هیچ جدا نتوان کرد
۸- هر که را نقد حیاتست، ورا تکلیفی ست
امر تکلیف به ترفند رها نتوان کرد
۹- لب فرو بند که با واعظ اغواگر خلق
بحث روشنگری خلق خدا نتوان کرد
۱۰- با فریبنده افکار اگر بستی عهد
نَصِّ فتوای «جلالی» ست، وفا نتوان کرد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *