Menu

غزل شماره ۱۴۰

140

۱- پریرویی که پیشش، ماه، خجلت، بار می آورد
مصاحب بود امّا خیر و شر در کار می آورد
۲- به من می گفت: می خواهم تو را امّا بده فرصت
چنین انکار خود را در پی اقرار می آورد
۳- چکُش بر نَعل می زد گاه و گه بر میخ و در پاسخ
به یک امّا، پس از اِقرارِ خود انکار می آورد
۴- سبب پرسیدم از دیوانه ای، احوال زارش را
بگفت از دست یار و روی در دیوار می آورد
۵- ز استعداد آن نی در شگفتم، ز آن که می دیدم
که آب شور را می خورد و شکر بار می آورد
۶- کنار کشتزار نیشکر دیدم کَلَم زاری
به یادم حوزهِ مشحونِ از دستار می آورد
۷- به حیرت زارع از رشدِ کدو می بود و در خاطر
کدوی کلّه پیچِ پوکِ بی مقدار می آورد
۸- «جلالی» این غزل در اوجِ هذیان گفت و می دیدم
به پیش شیخ از گفتار، استغفار می آورد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *