| ۱- |
پریرویی که پیشش، ماه، خجلت، بار می آورد |
|
مصاحب بود امّا خیر و شر در کار می آورد |
|
|
| ۲- |
به من می گفت: می خواهم تو را امّا بده فرصت |
|
چنین انکار خود را در پی اقرار می آورد |
|
|
| ۳- |
چکُش بر نَعل می زد گاه و گه بر میخ و در پاسخ |
|
به یک امّا، پس از اِقرارِ خود انکار می آورد |
|
|
| ۴- |
سبب پرسیدم از دیوانه ای، احوال زارش را |
|
بگفت از دست یار و روی در دیوار می آورد |
|
|
| ۵- |
ز استعداد آن نی در شگفتم، ز آن که می دیدم |
|
که آب شور را می خورد و شکر بار می آورد |
|
|
| ۶- |
کنار کشتزار نیشکر دیدم کَلَم زاری |
|
به یادم حوزهِ مشحونِ از دستار می آورد |
|
|
| ۷- |
به حیرت زارع از رشدِ کدو می بود و در خاطر |
|
کدوی کلّه پیچِ پوکِ بی مقدار می آورد |
|
|
| ۸- |
«جلالی» این غزل در اوجِ هذیان گفت و می دیدم |
|
به پیش شیخ از گفتار، استغفار می آورد |
|
 |