Menu

غزل شماره ۱۴۴

144

۱- عاشق رند که معشوق به دام اندازد
دام را با کمک سحر کلام اندازد
۲- خنده گر بر لب عاشق شکفد در دیدار
دلبر بی شفقت را به سلام اندازد
۳- کِبر، ویرانگر و با خود بِبَرَد صاحب را
از ره روشن و در چاه ظُلام اندازد
۴- کوچه میکده زان کاسدِ مروه ست و صفاست
که در آن رایحهِ می به مشام اندازد
۵- می شود دیدهِ بیننده به هر کار بصیر
یک نظر گر ز سر لطف به جام اندازد
۶- بنگرد صورت و ابرو که چو بدر است و هلال
گر نظر دیده بر آن ماه تمام اندازد
۷- سرو خم می شود از شرم به رفتار اگر
دیده بر قامت آن کبک خرام اندازد
۸- نبرد صرفه «جلالی» ز غزل خوانی خویش
زین سبب تیغِ سخن را به نیام اندازد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *