Menu

غزل شماره ۱۴۶

146

۱- نور حُسنی زِ ازل بارقه در عالم زد
عشق پیدا و صلا بر مَلَک و آدم زد
۲- با بلی گفتنش، آدم ز ملک پیش افتاد
گرچه ابلیس در آن دم ز تکبّر دم زد
۳- تا مَلَک شانه تهی کرد ز بار غم عشق
آدم از عشق به وجد آمد و دل بر غم زد
۴- عشق از پرتو نور ازلی مایه گرفت
عقل در سایهِ تردید، قدم محکم زد
۵- عقل، چون سایه تحمّل نکند پرتوِ عشق
زین سبب سازِ مخالف زد و زیر و بم زد
۶- دل ما هم که ز عشق صنمی لرزان بود
تکیه بر پیچ و خم زلف خم اندر خم زد
۷- محتسب دوش «جلالی» به در میکده رفت
مستِ می بود و صفِ دُردکشان بر هم زد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *