| ۱- |
سری از لطف اگر آن دوست بر چشم انتظاران زد |
|
گلی از گلشن خود بر امیدواران زد |
|
|
| ۲- |
بسی گیرا تراست از باده ناب این گلِ گیرا |
|
به موقع این پری پیکر سری بر میگساران زد |
|
|
| ۳- |
در این پاییز، از دیدار گرم این چمن آرا |
|
گل آمد باز و بلبل باز، سَر بر شاخساران زد |
|
|
| ۴- |
چو رویش دیدم از فرطِ شعف لبریز شد چشمم |
|
تو گویی دیدگانم طعنه بر ابر بهاران زد |
|
|
| ۵- |
چه شب ها تا سحر چشم انتظارش بودم و امشب |
|
ره این عیّار بر جمعیت شب زنده داران زد |
|
|
| ۶- |
شکوهش بر زبان شِکوه گر زد قفل خاموشی |
|
اَدایِ آن دو چشم مست، چشمک بر خماران زد |
|
|
| ۷- |
ز فرط شرم شد گلرنگ روی ما، که توبیخش |
|
تو گویی سیلی عبرت به گوش شرمساران زد |
|
|
| ۸- |
به چشم خویشتن دیدم که مژگانش چو عیّاران |
|
به شوخی طعنه بر جمع کَمَر خنجر گذاران زد |
|
|
| ۹- |
دهان یاوه گو را آن چنان می بست گفتارش |
|
که پنداری تگرگِ مرگ بر خیل سواران زد |
|
|
| ۱۰- |
ز روی طنز و با ذکر مثال و قصّه پردازی |
|
بسا زخم زبان این نازنین بر دوست داران زد |
|
|
| ۱۱- |
به ترفند و حِیَل با لحن گرم و صورت گیرایش |
|
پس از زخم زبان مرهم به زخم داغداران زد |
|
|
| ۱۲- |
من این سلطان ملکِ دین و دل را دوست می دارم |
|
که مِهرَش مُهر باطل بر جبین شهریاران زد |
|
|
| ۱۳- |
ز تعریف و ز تمجید «جلالی» یار دلبندم |
|
به شهرت «سکّهِ دولت به دور روزگاران زد» |
|
 |