Menu

غزل شماره ۱۴۷

147

۱- سری از لطف اگر آن دوست بر چشم انتظاران زد
گلی از گلشن خود بر امیدواران زد
۲- بسی گیرا تراست از باده ناب این گلِ گیرا
به موقع این پری پیکر سری بر میگساران زد
۳- در این پاییز، از دیدار گرم این چمن آرا
گل آمد باز و بلبل باز، سَر بر شاخساران زد
۴- چو رویش دیدم از فرطِ شعف لبریز شد چشمم
تو گویی دیدگانم طعنه بر ابر بهاران زد
۵- چه شب ها تا سحر چشم انتظارش بودم و امشب
ره این عیّار بر جمعیت شب زنده داران زد
۶- شکوهش بر زبان شِکوه گر زد قفل خاموشی
اَدایِ آن دو چشم مست، چشمک بر خماران زد
۷- ز فرط شرم شد گلرنگ روی ما، که توبیخش
تو گویی سیلی عبرت به گوش شرمساران زد
۸- به چشم خویشتن دیدم که مژگانش چو عیّاران
به شوخی طعنه بر جمع کَمَر خنجر گذاران زد
۹- دهان یاوه گو را آن چنان می بست گفتارش
که پنداری تگرگِ مرگ بر خیل سواران زد
۱۰- ز روی طنز و با ذکر مثال و قصّه پردازی
بسا زخم زبان این نازنین بر دوست داران زد
۱۱- به ترفند و حِیَل با لحن گرم و صورت گیرایش
پس از زخم زبان مرهم به زخم داغداران زد
۱۲- من این سلطان ملکِ دین و دل را دوست می دارم
که مِهرَش مُهر باطل بر جبین شهریاران زد
۱۳- ز تعریف و ز تمجید «جلالی» یار دلبندم
به شهرت «سکّهِ دولت به دور روزگاران زد»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *