Menu

غزل شماره ۱۴۸

148

۱- بر حلقِ نفسِ دون گر، روزی توان عنان زد
بر گردنِ فلک هم باری عنان توان زد
۲- خیل سبک سران را بگذار تا توانی
با عارفان موزون پیمانه گران زد
۳- با فرشیانِ محروم گر سر کنی به رغبت
در عرش هم توانی پهلو به عرشیان زد
۴- بر ما اگر ستم رفت کارِ زمینیان است
باری عبث نباید تهمت بر آسمان زد
۵- جانانه عزیزی چشم و چراغِ شهر است
شایسته است حرفی ز آن یار مهربان زد:
۶- وصفِ جمالِ آن ماه آسان بود ولیکن
مشکل بود که حرف آنش به این و آن زد
۷- دارد کمان ابرویش دستی به تیر مژگان
صدها خدنگ بر خلق بتوان از این کمان زد
۸- آنکو نکرد وصف آن لعل و دست دندان
باید که تا شود خورد، مشتیش بر دهان زد
۹- من را که در بیانش الکن بوَد زبانم
می بخشد آن که در شهر حُسنش بوَد زبان زد
۱۰- اما اگر «جلالی» را مشت بر دهان خورد
بوسد دو دست او را هر کس که هر زمان زد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *