Menu

غزل شماره ۱۶۲

162

۱- بسوختم که شود آن نگار رام و نشد
بساختم که مگر غم شود تمام و نشد
۲- برای یار عزیزی که کاش برگردد
هزار بار فرستاده ام پیام و نشد
۳- به تار و پود غزل در رهش نهادم بند
که تا مگر کشم او را به سوی دام و نشد
۴- نگر به لطف کلامی که گفت حین وداع:
برای ماندن خود کردم اهتمام و نشد
۵- بگفتمش که به این پرسشم که باز آیی
بده جواب بلی را به یک کلام و نشد
۶- برای خاطرِ ترکِ دیارِ خود پنداشت
شود هر آینه مشمول لطف عام و نشد
۷- برای آن که برم خاطراتش از خاطر
چه روز و شب که زدم جام پشت جام و نشد
۸- زبان شکوه و تیغ سخن دلم می خواست
که تا به کام فرو برده و نیام و نشد
۹- «جلالی» ار چه دلش آرزوی این را داشت
که تا صریح برد ز آن نگار نام و نشد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *