Menu

غزل شماره ۱۶۴

164

۱- شاعر درمانده ای راهی میخانه شد
از همه عالم برید همدم پیمانه شد
۲- دلبر جانانه ای داشت به عهد شباب
عاقبت از هجر او، واله و دیوانه شد
۳- معتقدی بود و بود منتقد شرب خمر
می زد و از اعتقاد فارغ و فرزانه شد
۴- ساقی میخانه برد دین و دلش را و او
«در پی آن آشنا از همه بیگانه شد»
۵- چهره گلگون یار، زد به دلش همچو شمع
آتش و آن بیقرار، تالی پروانه شد
۶- کرد اثر عاقبت اشک شبانگاهیش
قطره این آب شور، گوهر یک دانه شد
۷- نرگس آن خوبروی کرد فسون عاقبت
شاعر درمانده ای شهره و افسانه شد
۸- شرح «جلالی» ست این بر غزل آن که گفت:
«حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *