Menu

غزل شماره ۱۶۶

166

۱- دوشم از گفته ی پیری سخنی یاد آمد
این پیامی ست که ز آن مرشد و استاد آمد
۲- آن کسی اهل بهشت است که هم خورد و بِهِشت
هم به دنباله ی هر واقعه دل شاد آمد
۳- زین مهمّ تر سخن حافظ شیرین سخن است
که به یاد من از آن طبع خداداد آمد
۴- «زیر بارند درختان که تعلّق دارند»
«ای خوش آن سرو که از بند غم آزاد آمد»
۵- ای بسا سینه که با صد ستم آرامش داشت
چه بسا حنجره بیهوده به فریاد آمد
۶- هیچ شیرین تر از این نیست که خسرو بیند
برقی از تیشه بنیان کن فرهاد آمد
۷- آهوی خسته ای از تیر بلا یافت نجات
بخت بدبین که به جولانگه صیّاد آمد
۸- کاخ آمال «جلالی» شده ویران از هجر
این بلایی ست که بر ریشه و بنیاد آمد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *