Menu

غزل شماره ۱۶۸

168

۱-  سحر ز عالم غیب این ندا به گوش آمد
که باز، میکده شد باز و می فروش آمد
۲- شنید گوش دلم این پیام و از سر شوق
گرفت آتش و دیکِ دلم به جوش آمد
۳- ز بام میکده حین ورود بشنیدم
چو خرقه بود به دوش من، این خروش آمد:
۴- «چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد»
۵- ز دوش خویش فکندم به دور خرقه خویش
شدم روانه بدان سو که بانگ نوش آمد
۶- به من اشاره و رندان مست می گفتند:
«مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد»
۷- چه راز بود که از پیر می فروش شنید
دو گوش هوشم و در پاسخش خموش آمد
۸- به جای خرقه «جلالی» ز دستِ باده فروش
ردای معرفتش بر سریر دوش آمد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *