| ۱- |
حلقه آن روز به پایِ دل دیوانه زدند |
|
که گشودند سر زلف و بر آن شانه زدند |
|
|
| ۲- |
آتش عشق جگرسوز درآمد به زبان |
|
از دل شمع و به بال و پر پروانه زدند |
|
|
| ۳- |
همچو من، قبلهِ مستان، لبِ خندانِ تو بود |
|
بوسه از شوق اگر بر لبِ پیمانه زدند |
|
|
| ۴- |
نشنیدند زِ واعظ به جز از حرف دروغ |
|
«چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند» |
|
|
| ۵- |
چشم بستند و به سرعت ز در مسجد باز |
|
بگذشتند و در بسته میخانه زدند |
|
|
| ۶- |
مستی و راستی و قَهقَهه و گریه شوق |
|
به هم آمیخته و نعرهِ مستانه زدند |
|
|
| ۷- |
چون «جلالی» به در میکده این دُردکشان |
|
بوسه و سجده پس از ساغر شکرانه زدند |
|
 |