Menu

غزل شماره ۱۸۲

….

۱- با خلق هر کس از کَرَم، دایم نکوکاری کند
پیوسته باشد محترم، حسّ سبکباری کند
۲- باشند مردم یار او از جان و دل غمخوار او
چون خلق را آن نیکخو، یاری و غمخواری کند
۳- آن دلبر پیمان شکن، افتد اگر چشمش به من
ماه جمال خویشتن، از شرم گلناری کند
۴- ای کاش چشم خفته اش، آن نرگس نشکفته اش
با من سخن ناگفته اش، تمرین بیداری کند
۵- نقّاش این دیر کهن، در هر بهاران در چمن
آن رنگِ شنگرفِ دَمَن را سبز زنگاری کند
۶- بلبل که باشد یار گل، پیوسته اندر کار گل
پایش به روی خار گل، احساس همواری کند
۷- از بهر درک راز او، بر گرد گل پرواز او
بنگر، شنو آواز او، مست است و هشیاری کند
۸- گوید، نمی داند چرا، معشوقش از روی ریا
یا کُنهِ دل یا از حیا، انکارِ دلداری کند
۹- درد است این ها، کو دوا، تکرار آن نبود روا
گوید «جلالی» پس چرا؟ خواهد که عیّاری کند
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *