| ۱- |
گوش کسی که بسته شد درک سخن نمی کند |
|
قلبی اگر شکسته شد میل زدن نمی کند |
|
|
| ۲- |
شسته ام از وصال او دست که بعد رفتنش |
|
بخت مساعدم دگر روی به من نمی کند |
|
|
| ۳- |
بس که ببست و فسخ شد عهد به دست این صنم |
|
باز دلم هوای آن عهدشکن نمی کند |
|
|
| ۴- |
بر کف کفش من نگر، بس که دویدم از پی اش |
|
افکنمش که صرفه وصله زدن نمی کند |
|
|
| ۵- |
آهوی پا شکسته را بند مَنِه به پا که او |
|
میل گریختن سوی دشت و دمن نمی کند |
|
|
| ۶- |
پیرهن از تنم بکن بعد مرا به دار کن |
|
آن که شهید می شود فکر کفن نمی کند |
|
|
| ۷- |
و آن که برای خودکشی جانب چاه می رود |
|
بهر درآمدن دگر فکر رَسَن نمی کند |
|
|
| ۸- |
هر چه گرسنه باشد آن اِبنِ سبیل، در سفر |
|
دست دراز سوی آن دست و دهن نمی کند |
|
|
| ۹- |
گوهر نظم اگر بود گوشنواز و دل نشین |
|
یاد دگر «جلالی» از دُرِّ عدن نمی کند |
|
 |