Menu

غزل شماره ۱۸۳

183

۱- گوش کسی که بسته شد درک سخن نمی کند
قلبی اگر شکسته شد میل زدن نمی کند
۲- شسته ام از وصال او دست که بعد رفتنش
بخت مساعدم دگر روی به من نمی کند
۳- بس که ببست و فسخ شد عهد به دست این صنم
باز دلم هوای آن عهدشکن نمی کند
۴- بر کف کفش من نگر، بس که دویدم از پی اش
افکنمش که صرفه وصله زدن نمی کند
۵- آهوی پا شکسته را بند مَنِه به پا که او
میل گریختن سوی دشت و دمن نمی کند
۶- پیرهن از تنم بکن بعد مرا به دار کن
آن که شهید می شود فکر کفن نمی کند
۷- و آن که برای خودکشی جانب چاه می رود
بهر درآمدن دگر فکر رَسَن نمی کند
۸- هر چه گرسنه باشد آن اِبنِ سبیل، در سفر
دست دراز سوی آن دست و دهن نمی کند
۹- گوهر نظم اگر بود گوشنواز و دل نشین
یاد دگر «جلالی» از دُرِّ عدن نمی کند
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *