| ۱- |
بندیان گر که ز هم بند ز پا بگشایند |
|
همه با هم در ماتمکده را بگشایند |
|
|
| ۲- |
ور گرفتار به بند سر زلفند، دو دست |
|
در شب خلوتی از بهر دعا بگشایند |
|
|
| ۳- |
تا مگر در دل معشوقه خود باز کنند |
|
راه و آنان گره از زلف دو تا بگشایند |
|
|
| ۴- |
گفتم ای پیر خرد، نیّت معشوقان چیست |
|
که به عشّاق در جور و جفا بگشایند |
|
|
| ۵- |
گفت گیرند ز اغیار سراپا رو را |
|
بهر یک بی سر و پا، چهره چرا بگشایند |
|
|
| ۶- |
گفتم ار مسأله این است چرا نافه ی زلف |
|
در گذرگاهِ مشام دل ما بگشایند |
|
|
| ۷- |
گفت بندند در وصل، «جلالی» ، امّا |
|
این دریچه ست که بر روی شما بگشایند |
|
 |