Menu

غزل شماره ۱۹۳

193

۱- بندیان گر که ز هم بند ز پا بگشایند
همه با هم در ماتمکده را بگشایند
۲- ور گرفتار به بند سر زلفند، دو دست
در شب خلوتی از بهر دعا بگشایند
۳- تا مگر در دل معشوقه خود باز کنند
راه و آنان گره از زلف دو تا بگشایند
۴- گفتم ای پیر خرد، نیّت معشوقان چیست
که به عشّاق در جور و جفا بگشایند
۵- گفت گیرند ز اغیار سراپا رو را
بهر یک بی سر و پا، چهره چرا بگشایند
۶- گفتم ار مسأله این است چرا نافه ی زلف
در گذرگاهِ مشام دل ما بگشایند
۷- گفت بندند در وصل، «جلالی» ، امّا
این دریچه ست که بر روی شما بگشایند
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *