| ۱- | سر ارادت ما و آستان حضرت دوست |
| که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست | |
| ۲- | نظیر دوست ندیدم اگر چه از مَه و مِهر |
| نهادم آینهها در مقابل رُخ دوست | |
| ۳- | صبا ز حال دل تنگِ ما چه شرح دهد |
| که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست | |
| ۴- | نه من سبوکش این دیر رند سوزم و بس |
| بسا سرا که درین کارخانه خاک سبوست | |
| ۵- | مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را |
| که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست | |
| ۶- | نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است |
| فدای قدّ تو هر سرو بن که بر لب جوست | |
| ۷- | زبان ناطقه در وصف شوق نالان است |
| چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست | |
| ۸- | رُخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت |
| چرا که حال نکو در قفای فال نکوست | |
| ۹- | نه این زمان دل حافظ در آتش طلب است |
| که داغدار ازل همچو لاله خودروست | |
معاني لغات غزل (۵۶)
ارادت: خواستن، ميل و اراده.
سر ارادت: سري كه تعهد و ملازمت ارادت دارد.
حضرت: پيشگاه، محضر.
هرچه بر سر ما ميرود: هرچه براي ما اتفاق ميافتد، هرچيز كه از روي سر ما ميگذرد.
نظير: مشابه، همانند، مثل.
شكنج: پيچ و تاب، چين و شكنج.
سبوكش: عمله شراب ميخانه، كسي كه كارش پركردن سبو از شراب خم در ته زيرزمين خمخانه و آوردن به بالا در سطح ميخانه و دادن به ساقي است براي توزيع بين مشتريان نشسته در مصطبه.
دير: عبادتگاه دور از مردم، معبد كشيشان و راهبان عابد.
دير رندسوز: كنايه از دنياي بيوفاست كه كام رندان نميگردد.
بسا: چه بسيار.
سرا: سرها.
غاليه: تركيبي از مشك و عنبر و مواد معطره سياه رنگ كه براي رنگ و معطر كردن مو به كار ميرود و خوشبو است.
غاليهسا: غاليه مانند، غاليه ساز، بوي خوشساز، پراكننده بوي خوش.
نثار: فدا، پيشكش، برخي.
ناطقه: سخنگو، گويا.
فال: پيشبيني خوشبينانه، مروا.
كلك: ني، قلم.
معاني ابيات غزل (۵۶)
(۱) اين سر اخلاص و تسليم ما و اين آستانه و درگاه حضرت دوست كه هرچه براي ما اتفاق ميافتد (هرچه از روي سرما در ميگذرد) برحسب ميل و اراده اوست.
(۲) با اينكه ماه و خورشيد را به مانند آينه دربرابر روي دوست قرار دادم و در آن نگريستم باز هم چهره كسي را همانند روي دوست نديدم.
(۳) تا نسيم صبا كه گشاينده برگهاي به هم پيچيده و پراكننده عطر گل است چه گشايشي در دل تنگ و گرفته ما انجام دهد كه دل ما نيز به مانند برگهاي به هم پيچيده غنچه گل به هم فشرده و درهم است.
(۴) نه تنها من ميخواره و بينوا و دُردكش كارم به سبوكشي اين ميخانه دهر كشيده شده است، چه بسيار سرها كه در اين كارخانه دهر به صورت سبوي شكسته و خاك كوزهگري درآمده اند.
(۵) شايد تو موهاي خود را كه از آن بوي عنبر برميخيزد شانه زدي زيرا باد خوشبو و خاك عنبربو شده است.
(۶) هربرگ گل چمنزار پيشكش روي چون گل تو و هر نهال سر و جويبار فداي قد و بالاي تو باد.
(۷) (جايي كه) زبان سخنگو و با اراده، در شرح اشتياق و دلدادگي نارساست از خامه زبان بريده چه كاري بر ميآيد؟
(۸) خيال روي تو درخاطرم مصور شد، بدين سبب به مراد دل و ديدار تو دست خواهم يافت زيرا اگر فال نيكو آيد حال نيكو گردد.
(۹) نه تنها در اين زمان دل حافظ در آتش شوق و تمنا و وصال جانان ميسوزد كه از روز ازل و سرنوشت تا به امروز به مانند لاله صحرايي داغدار بوده است.
شرح ابيات غزل (۵۶)
وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
بحر غزل:مجتث مثمن مخبون مقصور
سعدي:
بتا هلاك شود دوست در محبت دوست
كه زندگاني او در هلاك بودن اوست
عمادفقيه:
درون خسته ما را شفا زحضرت اوست
كه درد عشق نداند طيب الا دوست
سعدي:
سفر دراز نباشد به پاي طالب دوست
كه زنده ابدست آدمي كه كشته اوست
نزاريقهستاني:
كه باشد آنكه ترا بيند و ندارد دوست
بَدَت مباد، كه از پاي تا به فرق نكوست
به نظر ميرسد اين غزل مربوط به ايام جواني شاعر باشد يعني زماني كه حافظ به منظور طبعآزمايي اشعار مشهور شعراي ماضي را استقبال ميكرده است و در استقبال از شعر سعدي: (بتا هلاك شود دوست درمحبت دوست) و در عهد سلطنت شاه شيخ ابواسحاق سروده شده باشد.
شاعر در بيت اول سر بر آستان دوست نهادن را كه كنايه از تواضع و تسليم كامل است عنوان غزل قرار داده و به دنبال آن عبارت دو پهلو ايهامدار: (هرچه بر سر ما ميرود) را ميآورد كه معناي قريب آن هرچه برما ميگذرد و معناي بعيد آن اشاره به اين است كه سري در پاي كسي فكنده شده و عابرين از روي آن عبور كرده و ميروند و شاعر اين حالت ثانوي را از فرط توجه و اعتنا و ارادت دوست به خود تلقي ميكند.
در بيت دوم دوست را به صورت مطلق بي مانند تصور كرده و در بيت سوم نيز ايهامي به چشم ميخورد. شاعر ميخواهد بگويد در لابلاي دل پر درد و ضمير باطن من آنقدر افكار و انديشه و راز مگو و درد پنهاني موجود و به صورت درهم پيچيده و عقده شده درآمده است كه حتي نسيم صبا هم كه عقدهگشاي برگهاي غنچه گل است نميتواند برآنها آگاهي يابد. دربيت چهارم اشاره به سبوكشي شده است. قبلاً نيز مشروحاً بيان شد كه ميخوارگان معتاد و بينوا بالاجبار در ميخانهها به صورت رايگان و افتخاري به كار عملگي شراب پرداخته و كارشان اين بود كه از خمهاي شراب كه در زير زمين ميخانه واقع است شراب را صاف كرده و زلال آن را در سبوهايي ريخته و براي مشتريان به دست ساقي ميسپردند و دُردهاي آن را هم خود مقداري خورده و مقداري را طبق دستور مشتريان به بينواي معتادي كه بر در ميخانه به حالت خمار نشسته و از واردين تقاضاي دُرد شراب خود را ميكردند، ميبخشيدند. شاعر ميخواهد بگويد از بد بياري نه تنها من رند آزاده به مانند سبوكشان ميخانه در اين دير كهن و ميخانه دنياي دون در حال سوز و گداز و انجام اعمال شاقه هستم چه بسا كسان از من بدتر، همانند كوزه شكسته و خاك كوزهگري درآمدهاند.
بيت پنجم و ششم احتمالاً در تعريف شاه شيخ ابواسحاق است و در بيت هفتم پس از ذكر تعارفات بالا ميخواهد به شاه بگويد كه اشتياق زيارت و مصاحبت تو را دارم چندان كه نميتوانم با زبان خامه به تحرير درآوردم و در بيت هشتم اين افتخار را به صورت تفأل نيكو پيش بيني ميكند. مسئله تفأل در فرهنگ مشرق زمين سابقه قديمي و طولاني دارد. اصولاً معناي واقعي كلمه فال درعربي به معناي پيشبيني شگون و خوشبينانه است كه مقابل آن در فارسي كلمه مُرواست و براي فال بد تطيّر در عربي مورد استعمال دارد كه به معناي صداي مرغان بدشگون مثل جغد ميباشد و در فارسي، تفأل بدشگون را با كلمه مُرغوا عنون ميكنند و متشرعين آن را به صورت استخاره از كلامالله مجيد درآورده و عقيده دارند كه آنجا كه امر مشاوره با عقلاي قوم گرهي از مشكلي مگشايد استخاره جايز است.
اجمالاً در ايران قديم عقيده عموم بر اين بوده است كه در تفأل و فالگوش ايستادن اگر فيالفور به دل فالگيرنده و شنونده پندار نيك جوانه زند دليل بر خوبي و عاقبت خير و اگر انديشه بد بروز كند نشانه ناخوشايندي خواهد بود.
و براين عقيده نظامي مي فرمايد:
بد آيد فال چون باشي بدانديش
چو گفتي نيك، نيك آيد ترا پيش
بالاخره در بيت مقطع شاعر چنين عنوان ميكند كه اين اشتياق ملاقات و ديدار را از روز ازل در نهاد خود داشته و اين نهايت تعريف و تعارف را ميرساند.
