Menu

غزل شماره ۲۱۷

217

۱- درد دلباخته، با موعظه درمان نشود
مشکل عشق به یک مرتبه آسان نشود
۲- لب به هم دوخته، ناموخته کور و کری
که بود گنگ، سخن گوی و سخنران نشود
۳- ابر، گر چند گهی طعنه به خورشید زند
مانع دائمی مهر درخشان نشود
۴- مهر هم ز ابر سیه گر شود از دیده نهان
دائماً چهره نپوشاند و پنهان نشود
۵- چاره گرگ بود مرگ، مده مهلت او
گرگ از کرده ی خود هیچ پشیمان نشود
۶- گوی گر بوسه به چوگان زند از شفقت نیست
شاکر از ضربه دردآور چوگان نشود
۷- این همه گفتم و یک نکته به جا ماند و امید
خاطر زاهد از این نکته پریشان نشود
۸- زاهد قشری بی مایه «جلالی» هرگز
رهبر واقعی خلق مسلمان نشود
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *