Menu

غزل شماره ۲۲۱

۱- گفتم ز در درآ تا، دوران غم سر آید
گفتا به صبر خو کن تا وقت آن در آید
۲- گفتم دلم به مهری، کن گرم اگر توانی
گفت آن چه را تو خواهی، صبحی ز خاور آید
۳- گفتم مکن به سردی، خاموش آتش دل
گفتا پس از خموشی دودی ز مجمر آید
۴- گفتم که بخت مایی، باز آی و باش بیدار
گفتا مگر به خوابت بَختَک به پیکر آید
۵- گفتم شود چه حاصل گر صبر پیشه سازم
گفتا ز غوره و نی حلوا و شکّر آید
۶- گفتم بتاب ای ماه از زیر تاب گیسو
گفتا متاب بر خود تا تاب اختر آید
۷- گفتم چگونه باید نوشم شراب وصلت
گفتا اگر شرابی از خُم به ساغر آید
۸- گفتم بخوان حدیث ما را ز دفتر شعر
گفتا اگر «جلالی» روزی به دفتر آید
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *