| ۱- |
گفتم ز در درآ تا، دوران غم سر آید |
|
گفتا به صبر خو کن تا وقت آن در آید |
|
|
| ۲- |
گفتم دلم به مهری، کن گرم اگر توانی |
|
گفت آن چه را تو خواهی، صبحی ز خاور آید |
|
|
| ۳- |
گفتم مکن به سردی، خاموش آتش دل |
|
گفتا پس از خموشی دودی ز مجمر آید |
|
|
| ۴- |
گفتم که بخت مایی، باز آی و باش بیدار |
|
گفتا مگر به خوابت بَختَک به پیکر آید |
|
|
| ۵- |
گفتم شود چه حاصل گر صبر پیشه سازم |
|
گفتا ز غوره و نی حلوا و شکّر آید |
|
|
| ۶- |
گفتم بتاب ای ماه از زیر تاب گیسو |
|
گفتا متاب بر خود تا تاب اختر آید |
|
|
| ۷- |
گفتم چگونه باید نوشم شراب وصلت |
|
گفتا اگر شرابی از خُم به ساغر آید |
|
|
| ۸- |
گفتم بخوان حدیث ما را ز دفتر شعر |
|
گفتا اگر «جلالی» روزی به دفتر آید |
|
 |