Menu

غزل شماره ۶۰

59

۱- مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
۲- واله و شیداست دائم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکّر و بادام دوست
۳- زلف او دامست و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست
۴- سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
۵- من بگفتم شمّه‌یی از شرح شوق خود ولی
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
۶- گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرّف گردد از اقدام دوست
۷- میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
۸- حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز
زآن که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

 

معاني لغات غزل (۶۰)

 

مرحبا: (شبه جمله) آفرين، كلمه عربي كه در جمله : (رحبت لك الدار مرحبا) مفعول مطلق و به معناي گشاده شدن مي‌باشد و به صورت اختصار مرحبا گفته مي‌شود كه در مواقع خوش‌امد گفتن استعمال دارد و در فارسي نيز به همين منظور در سخن گفتن و نوشتن مي‌آيد كه معناي عبارت عربي بالا را (براي تو در خانه گشوده شد چه گشودني!) را افاده مي‌كند يعني آفرين برشانس تو.

پيك مشتاقان: قاصد عاشقان.

از سر رغبت: از روي ميل و اشتياق

واله: سرگشته و حيران

شيدا: عاشق شوريده.

شكر و بادام: كنايه از لب و چشم.

سرزمستي برنگيرد: به هوش نيايد، هشيار نشود.

روز حشر: روز رستاخيز.

روز ازل: هميشگي، دوام وجود در زمان گذشته، زماني كه آن را ابتدا نباشد.

شمه: نمونه، اندك.

بس نگويم: بسيار نگويم.

ابرام: پافشاري و مقاومت.

توتيا: سرمه، گردهاي بسيار نرم سائيده شده.

مشرف: واجد شرف، سرافراز.

اقدام: قدم‌ها.

ترك كام خود گرفتم: آرزو و خواهش خود را ترك كردم.

برآيد كام دوست: تا آرزوي دوست حاصل شود.

 

معاني ابيات غزل (۶۰)

 

(۱) اي قاصد مشتاقان و آرزومندان آفرين به تو، پيغام دوست را به من ده تا از روي رغبت و رضا جان خود را فداي نام او كنم.

(۲) پيوسته اوقات طوطي طبع سخن سازم از عشق دست‌يابي به شكر و بادام (لب و چشم) دوست مانند بلبلي محبوس در قفس سرگشته و حيران و در حال انتظار است.

(۳) زلف و خال چهره دوست به مانند دام و دانه است و من به اميد دسترسي به دانه‌ در دام او افتادم.

(۴)هركس، چون من در روز بي‌ابتدا و بي‌انتها كه سرنوشت مقسوم، تقسيم مي‌شد، يك پيمانه از جام دوست نوشيد تا بامداد روز رستاخيز از مستي بيرون نمي‌آيد.

(۵) از اشتياق ديدار خود زياده سخن نمي‌گويم كه سبب روشن شدن و پافشاري و امتناع دوست و در نتيجه دردسر براي من خواهد شد.

(۶) اگر براي من امكان داشت خاكي را كه در اثر گامها و زيرپاي او عزت و شرف يافته چون سرمه به چشم مي‌كشيدم.

(۷) من آرزوي ديدار او و او قصد دوري از مرا دارد و براي اينكه او به آرزوي خود نايل آيد به ناچار دست از خواسته خود كشيدم.

(۸) حافظ در درد بي‌درمان وصال او بساز كه اين درد مداوم درماني ندارد.

 

شرح ابيات غزل (۶۰)

 

وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

بحر غزل: رمل مثمن مقصور

 

اين غزل را حافظ در زماني كه ميان او و شاه شجاع شكرآب شده و حضور در دربار و مجالس شاه برايش ميسر نبوده سروده و در اينجا نظر حافظ‌شناسان محترمي را كه معتقدند اين غزل به هنگام مسافرت و دوري شاه شجاع از شيراز و در فراق او سروده شده به نكات زير معطوف مي‌دارد:

۱- بيت مطلع به هيچوجه دليل بر وصول‌نامه و خبري از طرف (دوست) نيست بلكه اشتياق و آرزو خواهش دل شاعر است كه با قاصدي خيالي در حال گفتگوست.

۲- دليل نظريه بالا مفاد بيت دوم غزل است كه در آن شاعر به طور وضوح حالت انتظار خودرا از لطف دوست بيان مي‌دارد و اگر نامه‌يي از طرف مقابل رسيده بود مضمون اين بيت به طور حتم چيز ديگري بود نه بازگويي حالت انتظار.

 

۳- در ابيات بعدي كه مفاد هر يك مكمل ديگري و بازگو كننده يك مطلب است شاعر در بيت سوم مي‌گويد من از روز اول حول حليم شاه شجاع در ديك افتادم و اين تصديق ضمني باطني حافظ است بر اينكه از مجادله و كشمكشي كه با متوليات ريايي دين در شهر راه انداخته تا حدي پشيمان است و در بيت چهارم اين را از قسمت ازلي خود مي‌داند و معتقد است كه در سرنوشت او چنين مقدر شده بوده است. بايد دانست حافظ به سرنوشت محتوم اعتقاد كامل داشته و در موارد زيادي آن را بازگو مي‌كند كه به جاي خود گفته خواهد شد و اين مطلب دليلي بر جبري بودن اوست. در بيت پنجم مطلب مهمي را مي‌شكافد: حافظ در بيت پنجم مي‌گويد من درباره كوشش‌هايي كه براي نزديك شدن به شاه شجاع كرده‌ام زياد سخن نگفته‌ و طول و تفضيل نمي‌دهم زيرا سبب روشن شدن اين مطلب خواهد شد كه شاه شجاع عالماً عامداً در فاصله گرفتن از من پافشاري مي‌كند و اثبات اين قضيه وبرملا شدن آن براي من دردسر مي‌آفريند و با اندك دقتي در مفاد و ايهام اين بيت به خوبي متوجه اين نكته مي‌شويم كه حافظ چگونه در يك بيت قصه روابط في‌مابين خود و شاه شجاع را شكافته و در مي‌يابيم كه اين شاعر آزاده در چه تنگنايي تحت فشار بوده است. از يكطرف در افتادن و مبارزه با زاهدان ريايي مقتدر زمان و دشمن‌تراشي براي خود به استظهار اعمال و رفتار و گفتار و تشويق ضمني شاه شجاع و به اميد مساعدت و به كمك تناب پوسيده او درچادر رفتن و در مضيقه قرار گرفتن و از طرفي كنار كشيدن شاه شجاع خود را از حافظ و اين براي شاعر تا چه حد ناگوار بوده است.

بالاخره در بيت هفتم شاعر صريح‌ترشرح مي‌دهد كه من هرچه مي‌خواهم به شاه نزديك شوم او سعي مي‌كند از من بيشتر فاصله بگيرد و به ناچار من مجبور شدم دست از اين كوشش خود بردارم و بيت مقطع غزل را در كمال نوميدي خطاب به خود سروده و مي‌گويد حافظ با اين درد بي‌درمان و خود خواسته بسوز و بساز.

حقيقتاً تشريح رويدادهاي سياسي زمان معيني‌ از زندگي حافظ بهتر از اين ممكن نيست و در شرايط زمان و مكان آن روز و اينكه نمي‌توان حرفي را بالصراحه بيان داشت و يا به مانند امروز اتوبيوگرافي نوشت، حافظ با دستاويز ايهام و تعبير تابلوهاي با ارزشي از خود به جاي نهاده است.

یک دیدگاه

  1. درود برشما
    بسیار کار ارزشمندی را انجام داده اید
    مراجعه من به این سایت باعث شد دیدگاه من تغییر کنه و درک بهتری نسیت به حافظ داشته باشم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *