Menu

تاخچه بالا هشتن



تُف دَر چُمآق اومَد و یَلَّم نمودند و رَف

گفتم بیگیر بیشین، گَف و حَرفوم نخوند و رَف

 

فهمید و دید رو تُوَّه می سوزم چو گوشتِ خوُم

آتیش به جون در آتیش و اُووَم نیشوند و رَف

 

گفتم بیگیر بیشین رو لاحاف و گَفُم بِزَن

نَیشِسَّه زود بُلَن شد و خود را تَکوند و رَف

 

تیر نگاهِ دلبرِ مَن تیزَه چون دِروش

نا تا شونَه دل و جِگرُم را دَروند و رَف

 

گُفتم چَشوم به راه وصالِ تو کور شد

وَرجِس و قطره چَش توی چَشُم چکوند و رَف

 

مُرغ دِلوم که سالیه نِشکِش تو نَشکِشَه

سَین زد یَهّو تو بالِش و اَز بون پَروند و رَف

 

اونباری بَسَّهِ جُل و پِندِش جا هِشتَه بود

گُفتم مِیاد مِمونَه که وَرداش کَشوند و رَف

 

اومد بِگَه دِیَه نمی یایَم، بَسُم شده

زهرِ فراق را به «جلالی» چَشوند و رَف

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *