تُف دَر چُمآق اومَد و یَلَّم نمودند و رَف
گفتم بیگیر بیشین، گَف و حَرفوم نخوند و رَف
فهمید و دید رو تُوَّه می سوزم چو گوشتِ خوُم
آتیش به جون در آتیش و اُووَم نیشوند و رَف
گفتم بیگیر بیشین رو لاحاف و گَفُم بِزَن
نَیشِسَّه زود بُلَن شد و خود را تَکوند و رَف
تیر نگاهِ دلبرِ مَن تیزَه چون دِروش
نا تا شونَه دل و جِگرُم را دَروند و رَف
گُفتم چَشوم به راه وصالِ تو کور شد
وَرجِس و قطره چَش توی چَشُم چکوند و رَف
مُرغ دِلوم که سالیه نِشکِش تو نَشکِشَه
سَین زد یَهّو تو بالِش و اَز بون پَروند و رَف
اونباری بَسَّهِ جُل و پِندِش جا هِشتَه بود
گُفتم مِیاد مِمونَه که وَرداش کَشوند و رَف
اومد بِگَه دِیَه نمی یایَم، بَسُم شده
زهرِ فراق را به «جلالی» چَشوند و رَف
