Menu

کنده تاق



از بَسکی (بقا) گِشتِ زمین گَشت و وِلُو شُد

سَرگیجه گِرِف آخِر و کَلَّه ش کَلَه تَو شُد

 

حالا تو غزل گفته بَسُم شد دِیَه این کار

شاخ دَر می آرَم من که چِطو شد که اِیرُو شُد

 

هر گوشه دنیا که رسید تُخ زیر گِل کِرد

پا پَس کشیده حالا که سَر فَصلِ دِرُو شد

 

تویِ دَدَری ها زده بود از همه بالا

حالا نمی دونم که چرا دُنباله رُو شُد

 

رو بونِ سَرِش بَرف اومَدَه چَن ساله امّا

اَرز و هوساش حالا مِگَه برف بود و اُو شد

 

این موی سفیدا مگه مربوطِ به سال نیس

صُب شیر مُخُورَه عِلَّتِ اصلیش شیرِ گوُ شد

 

این کَفتَرِ مَلَّق زَنَه آرومی نداره

چَش هم نَزَدی می بینی پَرپَر زد و رُو شد

 

این کُندَه و آتیش بوچون کِردَهِ تاقه

یَکهو می بینی دود و دَمی کِرد و اَلَو شد

 

بشنو ز «جلالی» سر و مَد دور جوونی

صبحی بود و نیم چاش شد و بَعدظُهر شد و شو شد

 

(۱)تاغ گیاه کویری که از چوب آن زغال درست می کنند این شعر در پاسخ شعری با مطلع:

دیگر به سرم هیچ هوای سفری نیست

باشد خبر اینم که به عالم خبری نیست

از بقا سروده شد.

یزد-۱۳۶۷/۱۰/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *