Menu

پشیمون



دَه بیس سالِ پیش و زَمونِ جَوونی

سَرُک می کشیدم روزا، پُشتِ بونی

 

بِگَم هَر چی، کم گفتم از کِیفوم آخِر

ندونی چه کیفی دارد چَش چَرونی

 

حیاطی دو حَد بود با باغ و اِسَّخ

به هَم وَصل بیرونی و اَندرونی

 

تویِ اِسَّخِ باغِ همسایه هر روز

زنی بود مشغولِ جُفتَک پرونی

 

تَنِش لُخت و عور بود و چی چیت بِگَم من

عَجب لِنگ و رونی، عجب لِنگ و رونی

 

مِگُفتَم خدایا یَجوری نَصیبُم

کُن این لِنگ و رون، هر زمونی می دونی

 

نَصیبُم نَشُد تا شدم پیر و اَز دَس

دماغ و دِلوم رَف، نه اِینی، نه اونی

 

خریّت هَمینه شاخ و دُم نداره

من از سگ پشیمون تَرَسَّم، فلونی

 

خَرِ طاقِ بی جُفتِ بی هَمسَرَم من

نَه اَیچیش و هیوه نه نُچ نُچ نه هونی

 

«جلالی» عجب مَردما را با شِعرِت

قَطار کِردی و با خودت می کَشونی

 

یزد-۱۳۸۷/۳/۲۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *