Menu

غزل شماره ۲۲۹

229

۱- بینم از درز قفس باز کسی می آید
یکی از دور به سوی قفسی می آید
۲- منم آن مرغ گرفتار اسیری که به بند
بر سرم محنت و آزار، بسی می آید
۳- شیر افتاده به زنجیرم و می غُرَّم حال
گوش کن ناله ای از ملتمسی می آید
۴- به تناوب نفسی می کشم از بیم و امید
چشم در راه که فریادرسی می آید
۵- روز و شب چشم به راهم که سرانجام از راه
بهر آزادی من دست کسی می آید
۶- دست زنجیر گُسِل آمده یا سلسله بند
این که از دور صدای جرسی می آید
۷- نیست هر آتش افروخته ای نور نجات
به سراغ قفسی گر قَبَسی می آید
۸- تویی آن بارقه و دیدهِ من موسی وار
تا که از سینه ی تنگم نفسی می آید
۹- عاشق و بنده ی اوئیم «جلالی» ، امّا
او به دیدار ز روی هوسی می آید
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *