Menu

غزل شماره ۲۴۶

246

۱- فکر پیری مکن، این نقص به خود کم تر گیر
گاه پیری به خوشی کوش و جوانی سر گیر
۲- گر توانی، به همان سنّت ایّام شباب
گاهگاهی ز کف سیم بری، ساغر گیر
۳- تا ز روی چو تو پیری، نگرفتند نگاه
نازنینان نظر دوخته را در بر گیر
۴- سیم و زر در ره نازک بَدَنان باید داد
سینه و گردنشان را به زر و زیور گیر
۵- دُرِّ دندان و لب لعل بتان موهبتی ست
بوسه هر چند میسّر شد از این گوهر گیر
۶- تلخ کامی اگر از گردش ایام و شهور
لب به لب های غریزی نِه و در شکّر گیر
۷- تا به چشم تو خورد تیر نگاهی در راه
دیده بر خنجر مژگان زن و بر نِشتَر گیر
۸- سر کویی که به هر روز، قیامت باشد
پای نه یک شب و جایی به صف محشر گیر
۹- جان در آن جا به فدای قدم جانان کن
جای در بزمگهِ دلبر جان پرور گیر
۱۰- گوش کن حرف «جلالی» و عمل کن جانا
نپسندیدی اگر، رو تو ره دیگر گیر
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *