Menu

غزل شماره ۲۴۷

247

۱- هزار شکر که آن یار رفته آمد باز
چنانکه بود، بشد باز با دلم دمساز
۲- گشود چشم ز خواب دراز وهم و خیال
کشید دست از آن آرزوی دور و دراز
۳- گلیم بخت در انداخت از مسیل هوس
مسیر خویش بپرداخت از نشیب و فراز
۴- چه خوش نمود به ما لطف خویش آن محبوب
چه خوش تر آن که ز ما لطف خود نگیرد باز
۵- خوش آن کسی که کند پشت خود به کعبه خِشت
به سوی قبله دل روی آورد به نماز
۶- زبان شکوه گران، هست عضو نامحرم
دلی که دل نگرانست نیست محرم راز
۷- به پای خویش «جلالی» برو به خدمت دوست
ولی به عجز مَنِه پا و دست خویش مباز
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *