Menu

غزل شماره ۲۴۸

248

۱- خیال بردنِ دل، دوست از که دارد باز
که داده باز به دست نسیم، زلف دراز
۲- هنوز بند به پای دلم نبسته درست
که با دل دگری، دلبری کند آغاز
۳- در اشتیاق تماشای زلف مشکینش
ز شور و شوق ز تن روح می کند پرواز
۴- فدای ناز نگاهش شوم که در هر حال
به روی غیر نیفتد مگر ز روی نیاز
۵- ز شرم بلبل گویا چو دید آن گل روی
گرفت لکنت و بشکست در گلو آواز
۶- حدیث عشق ز هر مدّعی نیاید راست
زبان شمع بیان می کند به سوز و گداز
۷- بیا و نرگس مستش نگر که دست صبا
کشیده باز بر آن دل سیاه سرمه ناز
۸- بنفشه سر به بیابان نهاد و حاشا کرد
که نام او گل ناز است در چمن گل ناز
۹- اگر به کعبه نِهَد رو، به گل بدل گردد
به دشت، خار مغیلان به شاهراه حجاز
۱۰- گرفته روزه لب و روح تشنه ام به غروب
برای آن رطب لب کند ز تن پرواز
۱۱- زبان به بند «جلالی» ، به گوش جان بشنو
«در آن مقام که حافظ برآورد آواز»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *