Menu

غزل شماره ۲۵۴

254

۱- کنون به خاطر احقاق حقّ خود برخیز
به خاک و خون منشین تا به روز رستاخیز
۲- ز اختلاف بپرهیز و یار مردم باش
چه حاجت است که بی خود ز می کنی پرهیز
۳- ز شیخ و زاهد بی معرفت گریزان باش
ز رند خوش صفت مست راست گو مگریز
۴- میاز دست به چوگان جور تا که بود
برای دست بشر، گوی سینه دستاویز
۵- مگیر چشم ز روی و ز تار موی حبیب
سپار گوش به آهنگ تار شورانگیز
۶- ز ضرب خنجر مژگان ترک مست بترس
مترس از خطر ترک مست و خنجر تیز
۷- تکبّر است نشانی ز اهل علم و حدیث
که در درشت ترین است تا ز خورد و ز ریز
۸- به قصد حاجتی افتاد سوی مدرسه راه
بدیدم این صفت اندر جمع آنان نیز
۹- نمی دهند «جلالی» تو را به حشر عذاب
اگر که اهل خرابات باشی و پرهیز
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *