Menu

غزل شماره ۲۵۶

257

۱- هم نفس یک زن زیبا و جوان ما را بس
یک تن گل بدن غنچه دهان ما را بس
۲- سرو و شمشاد نخواهم که بلند است و قطور
نازک اندامی و باریک میان ما را بس
۳- دست بر گردن و لب بر لبِ آن غنچه دهان
گر شود قسمت این دست و دهان ما را بس
۴- نگهم خیره به مژگان کمان ابرویی ست
بر دل و دیده ام این تیر و کمان ما را بس
۵- داشتم همدم و یاری که همانند نداشت
گر بیاید به برم باز، همان ما را بس
۶- سود و سرمایه نخواهم که دهد عمر به باد
رفت از دست جوانیم و زیان ما را بس
۷- رحم بر من کن و زین بیش مَبَر از یادم
دوریت کافی و این درد نهان ما را بس
۸- عنقریب است «جلالی» که نویسند به سنگ
نام ما را و همین نام و نشان ما را بس
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *