Menu

غزل شماره ۲۷۸

278

۱- بر آن شدم که نهیبی زنم بر این دلِ ریش
که گشته عاشق و شرم آمدم ز کرده خویش
۲- دل است مرکز احساس و از چه عقل فضول
کند دخالت بی جا و بی سبب، تفتیش
۳- بلی، تبایُنِ احساس و عقل مسئله یی ست
که اهل ضابطه را کرده دل پر از تشویش
۴- خرد مؤیّد اعمال ممکن است ولی
دل است طالب ناممکن و محال اندیش
۵- میان این دو بود اختلاف و من دادم
به یمن جرأت دل، حق به جانبش، کم و بیش
۶- کنون دل من و سودای عشق و ناز بتان
نشسته ایم به هم تا دگر چه آید پیش
۷- برای عاشق صادق تفاوتی نکند
فراق یار و وصال حبیب و نوش ز نیش
۸- نه هر دلی ست چنین سازگار با غم عشق
که این خصیصه «جلالی» ست در دل درویش
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *