Menu

غزل شماره ۲۷۹

279

۱- در پشت سر نهاده ام ایّام سخت خویش
شرمنده ام ز طالع بیدار و بخت خویش
۲- آن رهروی که کوه و کمر کرده طی یقین
طی کرده سهم اعظم این راه سخت خویش
۳- سلطان عادلی که به انصاف متّکی است
بر شانه های خلق نهد پای تخت خویش
۴- مرد آن بود که در خطر افتد برای خلق
نامرد آن کسی که به در برد رخت خویش
۵- نامرد آن که شاخ درخت کسی شکست
از بهر تکیه گاه، برای درخت خویش
۶- آن کرده است تیغِ فراقش که روز و شب
سوزد دلم برای دل لخت لخت خویش
۷- ناچار می رویم «جلالی» از این دیار
«ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *