| ۱- |
در پشت سر نهاده ام ایّام سخت خویش |
|
شرمنده ام ز طالع بیدار و بخت خویش |
|
|
| ۲- |
آن رهروی که کوه و کمر کرده طی یقین |
|
طی کرده سهم اعظم این راه سخت خویش |
|
|
| ۳- |
سلطان عادلی که به انصاف متّکی است |
|
بر شانه های خلق نهد پای تخت خویش |
|
|
| ۴- |
مرد آن بود که در خطر افتد برای خلق |
|
نامرد آن کسی که به در برد رخت خویش |
|
|
| ۵- |
نامرد آن که شاخ درخت کسی شکست |
|
از بهر تکیه گاه، برای درخت خویش |
|
|
| ۶- |
آن کرده است تیغِ فراقش که روز و شب |
|
سوزد دلم برای دل لخت لخت خویش |
|
|
| ۷- |
ناچار می رویم «جلالی» از این دیار |
|
«ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش» |
|
 |