Menu

غزل شماره ۲۸۲

282

۱- گر چه در فانوس تن پابند و زندانم چو شمع
اشک می بارم ولی خوش حال و خندانم چو شمع
۲- اشک می بارم به آرامی و باشد قطره ها
چون نگین خاتم اندر دست مژگانم چو شمع
۳- دامن خود پر کنم هر شب ز مروارید اشک
گر چه می بینند مردم لخت و عریانم چو شمع
۴- بشنو این را این که می گویند مردن مشکل است
جان فدا کردن به پایت باشد آسانم چو شمع
۵- بی تو، طول عمر، نقصان باشد و وِزر و وبال
زین سبب می سوزم و در فکر نقصانم چو شمع
۶- در تن مهر فروزان کاهشی محسوس نیست
من به فکر کاهش خویش و فروزانم چو شمع
۷- ناله ها دارم «جلالی» در شب هجران چو بوم
روزها خاموش در کنج شبستانم چو شمع
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *