| ۱- |
ای سبق برده لب لعل تو از کان نمک |
|
از تحیّر شده انگشت به لب حور و ملک |
|
|
| ۲- |
در ازل خیل ملایک به سر سفره حسن |
|
در کنار تو، جمیعاً شده هم نان و نمک |
|
|
| ۳- |
گشته بسیار که یابد چو تو زیبا و نیافت |
|
تالی حسن و همانند تو را چرخ و فلک |
|
|
| ۴- |
گفتم از حسن گمان تو ندارم تردید |
|
گفت ما را تو از این بیش مینداز به شک |
|
|
| ۵- |
بشکند تا که دل نازک ما را می گفت |
|
که برآنم که بر آن، باز زنم سنگ محک |
|
|
| ۶- |
یا بمان با من و یکباره ز اغیار بِبُر |
|
یا برو با دگران، سر کن و اَلله و مَعَک |
|
|
| ۷- |
سخن آرم این بود و «جلالی» زد و گفت: |
|
دلم از گفتن این گفته خود گشت خنک |
|
 |