Menu

غزل شماره ۲۸۸

288

۱- ای سبق برده لب لعل تو از کان نمک
از تحیّر شده انگشت به لب حور و ملک
۲- در ازل خیل ملایک به سر سفره حسن
در کنار تو، جمیعاً شده هم نان و نمک
۳- گشته بسیار که یابد چو تو زیبا و نیافت
تالی حسن و همانند تو را چرخ و فلک
۴- گفتم از حسن گمان تو ندارم تردید
گفت ما را تو از این بیش مینداز به شک
۵- بشکند تا که دل نازک ما را می گفت
که برآنم که بر آن، باز زنم سنگ محک
۶- یا بمان با من و یکباره ز اغیار بِبُر
یا برو با دگران، سر کن و اَلله و مَعَک
۷- سخن آرم این بود و «جلالی» زد و گفت:
دلم از گفتن این گفته خود گشت خنک
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *