Menu

غزل شماره ۲۹۷

297

۱- چشم روشن شد از آن نور رخ آینه فام
صبح من سر زده ای، بر گل روی تو سلام
۲- گاهگاهی نگهی جانب ما کن که دو چشم
ببرد فیض و برد بهره ز مستی مدام
۳- این چنین با من دل سوخته، بی رحم مباش
می رسد منتقم از راه، و تِلکَ الایّام
۴- بی تو بعضی به لب جوی به پا خاسته اند
سرو من ناز سراپات به گلشن بخرام
۵- بخرام ای به فدای قد سروت که شود
سرو گلشن کمرش پیش تو خم همچو غلام
۶- لب لعل تو بود سرخ تر از رنگ شراب
دُرِّ دندانت سبق می برد از نقره خام
۷- غنچه از چهچه بلبل ز سر شوق شکفت
تا کدامند بگو عاشق و معشوق کدام
۸- فرصتی یافته دزدانه نگاهت کردم
هندوی خال تو دزدانه، فکندم در دام
۹- خاتم لعل تو گر بر لب من مهر زند
این نشانی ست «جلالی» که کنی ختم کلام
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *