Menu

غزل شماره ۳۰۰

 

۱- آنان که داده اند دل از دست بیش و کم
همچون کمان خمیده شود پشتشان ز غم
۲- عاشق بود قرین غم و درد و روز و شب
دارد چنان سفال دهان خشک و دیده نم
۳- هرگز نمی شود دو لبانش به خنده باز
درهم کشد کمان دو ابروی و چهره هم
۴- عاشق دلش چنان دل نوباوه نازکست
افتد به گریه زود به آهنگ زیر و بم
۵- دایم مردّد است به هر کار و می نهد
گاهی قدم به پیش و گهی پس نهد قدم
۶- هست آشکار، نیست به فکر وجود خویش
تا این که سر نهد به نهانخانه ی عدم
۷- پرسیدم از «جلالی» آیا تو عاشقی
گفتا به خنده عاشق و دیوانه ام، نعَم
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *