| ۱- |
آنان که داده اند دل از دست بیش و کم |
|
همچون کمان خمیده شود پشتشان ز غم |
|
|
| ۲- |
عاشق بود قرین غم و درد و روز و شب |
|
دارد چنان سفال دهان خشک و دیده نم |
|
|
| ۳- |
هرگز نمی شود دو لبانش به خنده باز |
|
درهم کشد کمان دو ابروی و چهره هم |
|
|
| ۴- |
عاشق دلش چنان دل نوباوه نازکست |
|
افتد به گریه زود به آهنگ زیر و بم |
|
|
| ۵- |
دایم مردّد است به هر کار و می نهد |
|
گاهی قدم به پیش و گهی پس نهد قدم |
|
|
| ۶- |
هست آشکار، نیست به فکر وجود خویش |
|
تا این که سر نهد به نهانخانه ی عدم |
|
|
| ۷- |
پرسیدم از «جلالی» آیا تو عاشقی |
|
گفتا به خنده عاشق و دیوانه ام، نعَم |
|
 |