Menu

غزل شماره ۳۰۳

303

۱- برگ پاییزم و بر باد بود بنیادم
افتم و خیزم و از درد برآید دادم
۲- سبز و پا بند گلی بودم و بودم ناشکر
زرد و نابود و رها گشته، کنون آزادم
۳- عزّت و ذلّت دنیا نگر و اوج و حضیض
که بُدم سبز و شدم زرد و به زیر افتادم
۴- سایه ام بر سر شمشاد و چمن بود و کنون
بوسه زن بر سر و پای چمن و شمشادم
۵- برگ، این گونه سخن گفت و به پاسخ گفتم
من هم از جور زمان دست خوش بیدادم
۶- من بی برگ و نوا بدتر از این برگم و هیچ
دور سرسبزی ایام نیاید یادم
۷- خاطراتم چو کند یکسره در ذهن خطور
به فلک می رسد از دست فلک فریادم
۸- لفظ بی صورت و بی معنی شادی است، ثقیل
بهر گوش من و از گفتن آن ناشادم
۹- گر چه از جور زمان، حال «جلالی» ست خراب
شکر لِلّله که به امداد سخن آبادم
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *