Menu

غزل شماره ۳۰۴

304

۱- گفت با من سخنی نغز و لطیف استادم
رفته در گوشم و هرگز نرود از یادم
۲- گفت دانم که مُخَلَّد نیم و خواهم مُرد
به همان حکمت و علّت که ز مادر زادم
۳- لیک کوشم که مخلّد شوم، ار درک کنم
که چسان گشته، چرا گشته بنا بنیادم
۴- چیست این روح من و راز بقا چیست که کرد
خلقت و ساکن این دیر خراب آبادم
۵- او ندانست و نسنجید و از این دار برفت
حال من در تله حیرت او افتادم
۶- من گمان می برم اندر قفسی تیره و تنگ
بهر جنبیدن و فریاد زدن آزادم
۷- چون ندادند اجازت که کنم چون و چرا
به همین دانه و آبی که دهندم شادم
۸- بی سبب ناله و فریاد نیندازم راه
ز آن که دانم که به جایی نرسد فریادم
۹- سخن آخرم این است «جلالی» که کِیَم؟
«چکنم، حرف دگر یاد نداد استادم»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *