Menu

غزل شماره ۳۰۵

305

۱- از آن ترسم که بعد از مرگ اگر خاک رهت گردم
بیفشانی از آن آیینه رخسار خود، گردم
۲- نمی گویم ولیکن این بود دردم که در راهت
چو افتد دیده ات بر من ببندی چشم را در، دَم
۳- ندارم درد هجران و تو را می بینم و بینم
به من بی اعتنا و بی وفایی، این بود دَردم
۴- ز حسرت نیست گر در دیدنت از دل کشم آهی
که این آه از سر درد است اگر از دل برآوردم
۵- چه شب ها تا سحرگه، بلکه با من مهربان گردی
به درگاه خدای مهربان بهرت دعا کردم
۶- تو را با آن که گرم و سرد دنیا را نسنجیدی
به دل گرمی پذیرا می شوم ای یار دم سردم
۷- به زیر کاسه ها همواره باشد کاسه ای دیگر
که سرخی از سیلی ایام باشد چهره ی زردم
۸- به راهت چشم می بندی نمی بینی «جلالی» را
«تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *