به غیر درگه حق دل به هیچ در نرود
برفت عمری و محروم شد دگر نرود
به قهر زلزله ده ها هزار تن مردند
چگونه سر ز اَلَم زیر بال و پر نرود
دل از مصیبت صدها هزار تن خون است
که شرح واقعه در ذکر مختصر نرود
رسان به گوش کر بی نیاز مال اندوز
که هر چه را به یتیمان دهی هدر نرود
به دست حادثه خواهد شکست آن پایی
که بهر دیدن محروم منتظر نرود
ز قهر چوب در آن آستین کنند اگر
به استمالت و تسکین چشم تر نرود
ز صحن معرکه با صاحبان زور بگوی
که گاه کیفر و عکس العمل به در نرود
بکن رعایت این السبیل مستأصل
بده که کاسه ی صبر خدا به سر نرود
خموش باش «جلالی» و دست و دل بگشای
که مرد حادثه دنبال بحث و جَرّ نرود
یزد تیرماه ۱۳۶۹
