دست هایی که سر زلف تو را شانه زدند
دلِ ما را سری از لطف به کاشانه زدند
هر کجا پای دلی بسته به مویی دیدند
بندش از پای گشودند و به سر شانه زدند
بند در مجمع دل های پریشان بردند
کند بر پای هزاران دل دیوانه زدند
دوش حافظ به عیان خیل ملایک را دید
حلقه گرد ِ در میخانه چو پروانه زدند
بر در میکده ای باز، پی اذن دخول
به ادب حلقه و بر حلقه میخانه زدند
عرشیان در پی می آمده از عرش به فرش
با یکی راه نشین باده مستانه زدند
آن چه را خواجه ی شیراز به چشمانش دید
گفت و بر گفته ی او تهمت افسانه زدند
کس دگر شأن نزول ملک اینگونه نگفت:
«قرعه کار به نام من دیوانه زدند»
خلق کوته نظرانند «جلالی» هشدار
ای بسا سنگ بر سر فرزانه زدند
یزد دوشنبه ۱۳۶۹/۶/۳۰
