Menu

شأن نزول

دست هایی که سر زلف تو را شانه زدند

دلِ ما را سری از لطف به کاشانه زدند

 

هر کجا پای دلی بسته به مویی دیدند

بندش از پای گشودند و به سر شانه زدند

 

بند در مجمع دل های پریشان بردند

کند بر پای هزاران دل دیوانه زدند

 

دوش حافظ به عیان خیل ملایک را دید

حلقه گرد ِ در میخانه چو پروانه زدند

 

بر در میکده ای باز، پی اذن دخول

به ادب حلقه و بر حلقه میخانه زدند

 

عرشیان در پی می آمده از عرش به فرش

با یکی راه نشین باده مستانه زدند

 

آن چه را خواجه ی شیراز به چشمانش دید

گفت و بر گفته ی او تهمت افسانه زدند

 

کس دگر شأن نزول ملک اینگونه نگفت:

«قرعه کار به نام من دیوانه زدند»

 

خلق کوته نظرانند «جلالی» هشدار

ای بسا سنگ بر سر فرزانه زدند

 

یزد دوشنبه ۱۳۶۹/۶/۳۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *