Menu

قصّه غصه

07-قصّه-ی-غصّه

باز سازِ دل و آهنگ جنون می شنوم

پاسخ پرسش حالِ دلِ خون می شنوم

 

آن چه را خلق تماشاگر بیرون منند

من ز سوز دلم، از ساز درون می شنوم

 

دل نگونسار به داراست و انا الحق زن و من

هِق هِق و گریه ی این دیده فزون می شنوم

 

خون به جوش آمده در سینه ام از آتش عشق

بویش از فرط جنون غالیه گون می شنوم

 

گفت با دیده مرو در پی خوبان دل و چشم

پند نشنید که از دشمن دون می شنوم

 

پند نشنید و به این روز نشانید مرا

آنچه او گوش کری داد کنون می شنوم

 

مردم دیده در آورده مگر پنبه ز گوش

که هراسان شده پرسد چه و چون می شنوم

 

قصّه ی غصّه «جلالی» نبود پایانش

از دل و دیده ز بس مکر و فسون می شنوم

 

یزد ۱۳۷۲/۱۱/۲۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *