بهار آمد و از نو مرا جوان کردند
به سوی سبزه و دشت و دَمَن روان کردند
دمید سبزه و دل دادگان به هر جا باز
که بود بر لب جو سبزه ای مکان کردند
بهار آمد و بَر دشت و در، سیه چشمان
نگشته صید و چو صیّاد قصد جان کردند
دوباره خیل خدنگ افکنان شهر آشوب
در این میانه کلاهِ مرا نشان کردند
چه ضربه بود که با یک نگاه کاری بود
چه تیر بود که این قوم در کمان کردند
مرا دلی است که مرغان عشق از هر سوی
سری بدان زده در کنجش آشیان کردند
هزارها دل دیگر که نیست عاشق و مست
دلم به صدق گواهی دهد زیان کردند
«جلالی» ار چه خریدار عشق جانانست
چه سود؟ محتکران نرخ آن گران کردند
یزد یکشنبه ۱۳۷۲/۱۲/۸
