دوش چشمم منظری در پرتو مهتاب داشت
نقش رویی پیش رو بر پرده ی سیماب داشت
پیش چشمم تا سحر می شد مصور در خیال
نرگس شهلای بیماری که سکرِ خواب داشت
تیر مژگانی ز چشمی سر بر ابرو می کشد
طرّه زلفِ نگونی دست در محراب داشت
در بَرِ صبح بناگوشی در آغوش صبا
زلفِ دَرهَم، خورده بر هَم، حالتی بی تاب داشت
چشم بی نورم ز فیض چشمه ی دیدارِ دوست
در خیالِ خویش، در شب کام دل سیراب داشت
تشنه کامی جامش از حسرت لبالب بود و بود
در هوایِ لعل خندانی که رنگ و آب داشت
مردمِ چشمم چو صیادی کنار رود اشک
از جگر لختی به نام طعمه در قلاب داشت
گودی سبب زنخدانی دلم را می ربود
دل به دریای جمالی دست در گرداب داشت
در سکوت شب «جلالی» زیر نور ماهتاب
شعر نابی در پی صرف شراب ناب داشت
یزد ۱۳۷۳/۷/۱۲
