چشمی که اشک چشم یتیمی ترش نکرد
بیننده ای به چشمِ بَشَر باورش نکرد
مرغ دلی که دست قضا بسته بال او
شرمنده آنکه: باز، نخ از شهپرش نکرد
گوشی که ناشنوده حدیث محبّتی
وز گوشوارِ مِهر، کسی زیورش نکرد:
آیا رواست با کشش پرده سکوت
آهنگِ نرم عاطفه در باورش نکرد؟
آیا روا بود که به نور نوازشی
زایل سیاهی از دل روشنگرش نکرد؟
مرد آن بود که بهر یتیمی چنان کند
خدمت که بود زنده اگر مادرش نکرد
گر بیشتر چه بهتر و شایسته آن بود
از سهم طفل خویش دگر کمترش نکرد
خدمت دلا به بخشش و مهر و محبّت است
انسان که غصّه در دل غم پرورش نکرد
تلخ است بالصّراحه سخن چون دوا، ولی
دارد اثر، «جلالی» از آن شکّرش نکرد
یزد جمعه ۱۳۷۳/۸/۶
