می توان در چمنِ خاطره دایم آسود
فارغ از کوشش و کار و سبب بود و نبود
می توان بی غم تدبیر و تدبّر شب و روز
در پسِ منقلِ پندار فرو شد در دود
می توان با نفس گرم دهن درّه مدام
دیده را بست و دهانِ بد و بیراه گشود
می توان دودهِ اِبهام به اذهان پاشید
با سیاهیِ لجن هر چه سفیدی، اندود
می توان شایعه را کرد رها بهمن وار
ساخت یک چند بدان راهِ تعقّل مسدود
می توان تهمت بی جا زد و هر دزد و دروغ
داد نسبت به صدیقی که: فلانی فرمود
می توان داد به توجیهِ ستم داد سخن
کرد با سفسطه و زورِ شکم چهره کبود
می توان حین قضا بر سر مظلوم نهاد
پایِ تهمت که شود راشیِ ظالم خشنود
می توان پیشِ ولی سینه سپر کرد ولی
پیش طاغوتِ دَنّی خم کمر و کرد سجود
می توان کرد چنین لیک «جلالی» نتوان
دامن پاکِ حیقت به پلیدی آلود
یزد شنبه ۱۳۷۳/۱۱/۲۲
