شبشه شد باز ولی این دل ما باز نشد
تیرگی رفت ولی روشنی آغاز نشد
قفس بسته ی ما را به گلستان بردند
آه و افسوس دری باز و پری باز نشد
این چه سرّی ست که بانگ دل افسرده ی ما
آه شد، ناله شد و گریه شد، آواز نشد
هر کجا مرغ دلی بود به پرواز آمد
این دل غمزده را نوبت پرواز نشد
راز دل با که توان گفت که گوش غمّاز
گر چه باز است ولی محرم این راز نشد
غیر کوکوی به غم ساخته در مدّت عمر
دیگری با من دل سوخته دم ساز نشد
تو هم ای مرگ فراموش نمودی ما را
می کنی بهر دلم ناز که این ناز نشد
ترسم آیی و بماند غم و روحم گوید
مرگ غم را ز دلم خانه برانداز نشد
زان سبب شعر «جلالی» به زبان ها جاریست
که سخن ساز شد و قافیه پرداز نشد
یزد پنج شنبه ۱۳۷۳/۱۲/۱۲ روز عید فطر
