تا دیده ام ز دور بر ایوانش اوفتد
دل یاد سرو قدّ خرامانش اوفتد
پیمان شکست و در ره او سبز می شوم
شاید به یاد عهدش و پیمانش اوفتد
مه زیر ابر تیره رود در میان شب
بر چهره تا که زلف پریشانش اوفتد
خواهم گذار من به شبستان او شبی
دور از مدار دید نگهبانش اوفتد
یا پای من به خلوت او باز می شود
یا این سرم چو گوی به میدانش اوفتد
خواهم شبی به سینه ی او سر نهم ز شوق
تا گوهر سرشک به دامانش اوفتد
دردی نهفته در دلم از سرد مهریش
تا کی به فکر چاره و درمانش اوفتد
این آتشی که در دلم افکنده قهر او
یا رب روا مدار که در جانش اوفتد
یا رب چه حکمتی ست که با چشم بسته ی دل
بی اختیار در خط فرمانش اوفتد
امّا گر او به روی «جلالی» نظر کند
چین بر جبین چهره ی خندانش اوفتد
یزد شنبه ۱۳۷۳/۱۲/۱۳
