اشک راه نگهم بسته و تنگ است دلم
در ره سنگ دلی، پای به سنگ است دلم
تا مگر در گذر، آهنگ قدومش شنود
چشم بر خاک ره و گوش به زنگ است دلم
خوش نشینی ، به گذرگاه سیه مژگانی است
خوش نشانی به سر راه خدنگ است دلم
غوطه در بحرِ غمش می خورم و باکی نیست
عشق چون پهنه ی دریا و نهنگ است دلم
چنگ در پرده ی دل می زند این پرده نشین
دلنوازی که گمان برده که چنگ است دلم
تشنه در ساحل تردید چنان بو تیمار
با کج اندیشی خود بر سر جنگ است دلم
بنده آلههِ عشقم و شرمندهِ او
گر چه تر دامن و چون لکّه ی ننگ است دلم
از دل تنگ گنهکار «جلالی» برکش
آه، چون حافظ خوش لهجه، که تنگ است دلم
یزد جمعه۱۳۷۵/۱/۱۷
