صبحدم سر راست می گیرم ز جا با پایِ کج
با هزاران درد برخیزم به پا با پای کج
پای بشکست و پی تعویض بخشی استخوان
بهر من آورد درد و رنج را با پای کج
شب به بالین می نهم پهلو سر با دست راست
بامدادان می شوم از آن جدا با پای کج
با عصا باید که برخیزم ز جا هر صبح و شام
تا نماز خویش را سازم ادا با پای کج
در قنوت از کثرت درخواست گردن کج کنم
همچنین سر را به درگاه خدا با پای کج
تا ادای راه رفتن را در آرم گاهگاه
می روم بیرون ز جایم با عصا با پای کج
وزن کم کردن! که از مشکل ترین کارهاست
بر سر خود آورم من این بلا با پای کج
مستراحم هست ورزشگاه و آسان می کنم
حلّ مشکل اندرین مشکل گشا با پای کج
راست گیرم سر به وقت وزن کم کردن! که هست
این قضای حاجت من از قضا با پای کج
درد دل کردم نمی دانم «جلالی» شعر من
سر به سر بگذاشتن باشد چرا با پای کج
در یزد در دوره ی بستری بودن در محرم – خرداد ۱۳۷۵ شمسی پس از جراحی و عمل پروتز سروده شد.
